خرید بک لینک

درباره سایت

از یادداشت های خانم پاپن هایم

آخرین مطالب

امکانات وب

رژیم زیر هزار کالری اونم وقتی مجبور باشی صبح ها بیدار بشی قبل از کار ورزش کنی واقعا! می خوام بگم واقعا سخته! اما از اونجایی که مجبورم یعنی مغزم بهم این دستور رو میده که برگردم به وزن قبلیم کاریش نمیتونم بکنم.

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1403 ساعت: 9:37

دیشب میزناهارخوری را هم فروختم. خانه ی جدید جای میز ناهارخوری ندارد! همینقدر کوچک. مبل ها را هم فروختم که بعد از جابجایی باید بروم بر اساس متراژ جدید خرید کنم. گاز، میزتلویزیون و کنسول، کتابخانه ها، کمد اتاق را هم مامان یکسریش را برده خانه کرج یکسریش را میفرستد خانه ی خودش. تقریبا جز ماشین لباسشویی، تخت، یخچال، مابقی وسایل کارتن های بسته بندی شده هستند. به دید بدی به قضیه نگاه نمیکنم فقط فشار روانی اش زیاد است. باید گاز رو میزی شود، فرتوکار، مبل جدید، خرید صندلی کانتر، بازسازی سرویس بهداشتی از ایرانی به فرنگی، سفارش کمددیواری، همه ی اینها زمان میخواهد. دوباره باید بعد از کار بیافتم دنبال تک تک اینکارها. با آدم ها سروکله بزنم بایت تایم تحویل، درست کار کردن، پول.خلاصه فکرم زیادی درگیر است.

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1403 ساعت: 9:37

مامان بزرگ رو دیروز دفن کردیم. پروسه ی سختی نبود، اما زمان بر بود. دیشب که میخوابیدم به این فکر می کردم که کاش تمام رفتن های عالم همین طوری بود. دیگر دردی را به همراه نداشت یا لاقل درد رفتنش همینقدر در دل اطرافیان کم بود.

بیشتر ما همراهی اش کردیم تا به باقی مسیر ادامه بدهد. هر چند خودش در این اواخر اذیت شد که کاش نمیشد اما تقریبا دیگر همه ی ما آماده ی رفتنش بودیم.

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 23:38

اینکه آدم بداند دقیقا با چه کیفیتی می خواهد زندگی کند روی تصمیماتش حتی در انتخاب اطرافیانش هم تاثیر می گذارد. بنظرم این جنس مونث خیلی بدبختی ها را پشت سر گذاشته در طول تاریخ، کلا خیلی از وجودش را به باد فنا داده بخصوص در اینجا، تا بتواند یکسری حقوقی بدیهی داشته باشد! که آن هم چون تعالیم درستی نبوده هنوز نمی داند تا کجا باید قدم بگذارد! تا کجا پیش برود کجا اصلا نیازی نیست از خودش و وجودش بزند! اینطوری می شود که میبینی آقا زیر باد کولر میخوابد خانم از صبح بیرون در حال دویدن است آخر سر هم که میرسد خانه باید تازه بشورد و بسابد! خیلی ها دیگر اینطور نیستند خدا را شکر! اما از آنطرف بوم افتاده اند! بخاطر همین هم هست که میگویم دقیقا این خط تا کجا را نمی دانند!حتی اینکه کجا ببخشند! کجا رها کنند و بروند را هم نمیدانند! اکثر آقایان جای سفت نشاشیده اند در رابطه! یکی باید به آنها حالی کند زندگی به آن اندازه که فکر می کنند با ببخشید جلو نمیرود! صرفا چون دوست داشتن وسط است! بعد هم عزیز من هر موقع خواستی ببخشی ببین کیفیت زندگی ات با این آدم در چه حدی است؟ و تو در چه حدی انتظار داری؟ خوب؟ متوسط؟ بد؟

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 23:22

الان که به گذشته نگاه می کنم، نصف اتفاقاتی که باعث نارضایتی م شدن صرفا نه بخاطر این بوده که اونطور که دلم میخواستن پیش نرفتن! بلکه بخاطر این بودن که اصلا نمی دونستم دقیقا چی می خوام و انتظار دارم که چطور پیش برن تا واسشون برنامه ریزی کنم، دنبالشون برم، وقت بگذارم!مثلا من هیچ وقت نمیدونستم دلم میخواد عروسی بگیرم یا نه! دلم میخواد توی عقدم چجور لباسی بپوشم! اصلا چه رنگی باشه! چه گلی دستم بگیرم! دیزاین جایی که میگیریم چجوری باشه! شاید مسخره بنظر بیاد! ولی حتی در مورد همچین موضوع مهمی هم هیچ ایده ای نداشتم! فکر میکردم دیگران باید مشخص کنن چی خوبه، چی قشنگه، چی درسته!خواستم بگم این اصلا درست نیست! آدم همیشه باید بدونه دلش چی می خواد! باید بدونه دنبال چی باید بره! باید تکلیفش با خودش مشخص باشه.

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 14:47

امروز به شدت عصبانی شدم، همکاری دارم که شاید بیشتر از یکسال است که به فاصله ی یک پل خانه هایمان با هم فاصله دارد و در این مدت بالای سیصد بار با هم رفته ایم و آمده ایم! هنوز لوکیشن خانه ی من را یاد نگرفته! جالبی ماجرا اینجاست که دکتری قبول شده و شریف هم درس خوانده! امروز وقتی اسنپ گرفت، گفتم به راننده بگو ببین قبول میکند دنبال من هم بیاید؟ گفت باشد! و چون میدانستم ممکن است همچنان درست راه را نتواند نشان بدهد دو بار در تکست و دوبار تلفنی به او توضیح دادم که به راننده بگو کجا بیاید! او هم مدام گفت باشد! گفتم گفتم!در آخر سر بعد از حدود نیم ساعت منتظر ماندن باز هم آدرس را آنقدر اشتباه و دور رفت که مجبود شدم خودم ماشین بگیرم و با یک ساعت تاخیر به شرکت برسم!هوش و توجه آدم ها اصلا ربطی به میزان تحصیلات ندارد واقعا!

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 14:47

یکروز صبح از خواب بیدار شدم و انگار که کل زندگی ام را در کیسه زباله گذاشته باشم!دیدم همه از دست دادنی ها را داده ام، همه ی اعتمادهایم را کرده ام، همه ی عشق هایم را ورزیده ام، همه سگ دو هایم را زده ام ، همه ی خیانت هایم را دیده ام، همه ی خیانت هایم را کرده ام، همه ی کادوهایم را داده ام، همه ی تولدهایم را گرفته ام، همه ی آرزوهایم را کرده ام،همه ی سیگارهایم را کشیده ام، همه گریه هایم را کرده ام و از تمام آنچه که آدمها به آن میگویند زندگی هیچ برایم نمانده. دیدم دیگر به خیلی ها فکر نمیکنم، غصه نمیخورم، درد که میکشم برای کسی ناز نمیکنم، از کسی پول نمیگیرم، رنجیده نمیشوم، بلند بلند از ته دل نمیخندم، به بیماری هایم اهمیتی نمیدهم، برای چاق شدن بی رویه ام نگران نمیشوم، از دیدن دروغ ها و بی احترامی های اطرافیانم آزرده نمیشوم، دلتنگ بودنشان نمیشوم، دوستهایم را نفهمیدم کی ولی از دست داده ام، کتابهایی که خیلی دوست داشتم بخوانم را تا حدودی خوانده ام، آهنگ هایی که باید را تا حدودی شنیده ام، سرماهایم را خورده ام، از چاله ها در آمده به ته چاه ها رفته ام، نا امید شده ام، امیدوار شده ام، باز نا امید شده ام و باز ایستاده ام... ادامه داده ام، پیشنهاد های عجیب غریب شنیده ام و دیدم از تمام آنچیزی که آدم ها به آن میگویند زندگی هیچ برایم نمانده. چیزی در من فرو افتاده، نشست کرده، از بین رفته، سنگ شده، یک فضای خالی از بلند پروازی هایم نسبت به دنیا، حتی نسبت به خدا و شاید نسبت به زندگی و آدمها. حالا دلیل های کمی برای بودن دارم و آدمهای کمی که این را بدانند.Instagram: metimenevesht پیوندهای روزانه

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 14:47

صفحه بندی